یادم باشد گذشته را از یاد نبرم آن زمان که تصور کردم مهم شده ام یادم باشد سقوط خواهم کرد آن روز که غرور در چشم و دلم راه یابد یادم باشد خوبی اگر هست در عمل است یادم باشد تکبر در زبانم و نگاهم لانه نکند آن زمان که تعریفی می شنوم و تمجیدی یادم باشد نادیده نگیرم جمعی را که نردبان نگه داشت تا خود را بر فراز پله هایی ببینم که پیمودنش آسان نیست یادم باشد لطف ها و تمجیدها همیشگی نیست یادم باشد آدم باشم برای خدایی که در این نزدیکی است در خلوت تنهاییم، غرق صدای بارونم و به پروژه هایی فکر می کنم که قبول کردم. منم بیکارم هااا؛ چرا ما آدما علاقه داریم همش واسه خودمون گرفتاری درست کنیم؟ الان که صدای بارون تو اتاق پیچیده و هواییم کرده، خیلی پشیمونم از اینکه تا حالا جزو آدمایی بودم که پیشرفت و تجربه کردن های جدید رو به زندگی کردن و لذت بردن از اون ترجیح دادن و همه عمرشون فکر کردن رشد آدما تو مسیر انجام کارهای سخت و پیشرفتای حرفه یی به دست میاد. خب انگاری تا حالا اشتباه می کردم، اشک پنجره هم در اومده از خنگی من و با بارون برام غصه می خورن که عجب موجود گیجی داره رقص بارون رو تماشا می کنه، آخه جای لذت از این لحظه، دارم حسرت می خورم که چرا وقت ندارم برم پیاده روی زیر بارون؛ انگار زندگی ماشینی مدرن جز حسرت خوردن چیز دیگه ای یادم نداده؛ حسرت پیشرفت بیشتر، غصه عقب موندن از فلان تکنولوژی جدید و مضحک، فلان قول، تلاش برای اثبات اینکه من هستم و... که چی؟ چرا اضطراب های دنیای پیشرفته نمی ذارن از بارون و صداش لذت ببریم؟ یه دقیقه تو ترافیک گیر می کنیم و یه دقیقه مجبوریم به موبایل جواب بدیم و یه دقیقه دیگه صدای تیرآهن های برج سازی کنار اتوبان، موسیقی دلنواز بارون رو خراب می کنه و تو فقط ثانیه هایی رو از دست می دی که راهی برای بازگشتش نداری. دلم می خواد خودم رو بسپرم به بوی خاک بارون زده اما تا رسیدن به خاک، کلی راهه و انگاری وقتی برای خودم نذاشتم و باید فقط به صداش دل خوش کنم. کاش من تو هزاره صنعت به دنیا نمی اومدم. من اصلا واسه زندگی این مدلی نیومده بودم زمین. اشتباهی اومدم انگار، گمونم گول بارون رو خوردم که تصمیم گرفتم بیام رو زمین. دلم می خواد مثل قدیمی ها یه خونه داشتیم که وسطش یه حوض بزرگ پر از ماهی بود و کنار حوض یه بید مجنون و دور تا دور حوضمون، گلهای شمعدونی بود و درختای خرمالو هم کنار باغچه حیاط و دیوارای خونه آجر بهمنی قرمز بود نه مرمر سفید. یه حیاط داشتیم دست کم مثل حیاط خونه بچگی هامون، پر درخت و گل و سبزی کاشته شده تو باغچه. دلم برای درخت شاه توت خونه بچگی هام تنگ شده؛ چه کیفی داشت توت خوری عصرگاهی تو اون حیاط و چه لذت بی پایانی بود فوتبال بازی کردن زیر باروون با پروانه و داداش، البته اگه دست داداشی نمی شکست و توپ بازی زیر باروون ممنوع نمی شد! اگه الان اون موقع بود لابد داشتم مامانو راضی می کردم بذاره برم یه چرخی بزنم تو اون کوچه بن بست و مهمون بارون و گلهای خیس باغچه شم و زیر لب، نه! با صدای بلند، آرامش بزرگترای عاشقو بهم بزنم و با بچه های کوچه خاطره هام بخونم بارون مياد جر جر، رو پشتبوم هاجر... لابد هاجر هم مثل همیشه پشت پنجره بهم اخم می کنه که چرا همیشه وقتی بارون میاد ما واسه هاجر عروسی می گیریم... مدتی بود که هر کدام از دوستانم را می دیدم یا می شنیدم، می پرسیدند چه می کنم پس از شکستن قلمم و هجرتم از بهشت. خب پاسخم ساده است مثل "آدم" به کشف دنیایی می پردازم که به آن کوچ کرده ام. "زندگی می کنم" غرق در کشفیات سفر و هر سفر خود یک زندگی است با همه پستی و بلندی هایش. هرکه از دوستانم خبر دار شد از دنیای جدید خودساخته ام که "رفتن" و "حرکت" مبنایش قرار گرفته، تشویقم کرد که نمی دانم همه آنچه شنیده ام ظاهری بوده برای دلخوش کردنم یا واقعی؛ اما خوب می دانم که خود این کار –هجرتم- حرکتی بود برای ادامه داشتن و جاری بودن و یکجا نماندن و این را همه دوستانم درک کردند. با ورودم به دنیای جدید، حلقه هایی نو را تجربه کردم؛ هر یک متفاوت با دیگری که شاید در کنار هم ناموزون به چشم آیند اما در باطن همه یکی اند؛ زلال و سرزنده. در این رفتن هایم، خاطره سفر به شاهرود در روز پایانی ماه رمضان جهت استهلال ماه، سفر به رامسر و جواهر ده و سفری کوتاه به شنگله ده و شاهان دشت جذابیت دیگری دارند. اگرچه آن روز استهلال، ابرها مانع مان شدند تا ماه که هیچ، ستاره ای در آسمان ببینیم و آفتاب پس از طوفان، همه ابرهای جنگل ابر را محو کرده بود اما دیدن روستا و اقامت در خانه ای کاهگلی و به نتیجه نرسیدن در هر آنچه اراده می کردیم، خود ماجرایی شده بود که خنده های محو شده از صورت هامان را بازگرداند و خنده آن هم ازته دل با همه گروه مان آشتی کرد. یادمان آن سفر، نقش خنده های بی انتهایی بود که رد آن در آسمان کویری روستای مزج و ایستگاه قطار شاهرود ماندگار شد. رامسر اما مثل همیشه زیبا و مسحور کننده پذیرایمان بود و جواهر ده با آن مه خیال انگیزش، جادویمان کرد و با آن گله گوسفندی که یکباره تا نزدیکی آبشار آمد، نمای زیبایی از آرامش روستایی را به رخمان کشید تا در حسرتش، از شهری بودنمان خجل شویم و دهاتی شدن را آرزو کنیم. سفر شنگله ده را - که بین خودمان شنگول آباد می خواندیم- خوشحالم که از دست ندادم، سرماخوردگی پنهانم باعث شده بود، "رفتن" را ترجیح ندهم اما حلقه ای جدید از دوستانم نگذاشتند تسلیم آنفلونزا شوم و راهی شدم این چرخ در طبیعت را. هر چه در سفر شاهرود به نتیجه نمی رسیدیم در این سفر طبق برنامه و به قول مسوولان جلوتر از برنامه بودیم. کتیبه شکل شاه در پیچی از کوه قرار دارد که دیدنش خالی از لطف نیست و آبشار شاهان دشت که یک کوه نوردی جدی را به همراه دارد، چنان هیجانی ایجاد می کند که روزها و هفته ها به یاد می ماند البته اگر سرما نخوریم نشئگی اش بیشتر است. روستای شنگله در جاده هراز و نرسیده به آمل قرار دارد و فاصله زمانی اش با تهران سه ساعت است و می تواند یکی از بهترین مکان های گشت آخر هفته باشد. پیشنهاد می کنم بهار شنگله و شاهان دشت را از دست ندهید. دو ماه گذشت از خداحافظی ام، به همین سادگی. ساده نبود اما خیر بود و طعم شیرین روزهایی سبز در این ایام، غم دوری ام از بهشت سابق و ساکنانش را کاست. انگار خودم هم باور نکرده بودم خداحافظی ام در سکوت و در نبود ساکنان بهشت، یک خداحافظی واقعی است و دو ماه از آن خواهد گذشت و من آنها را نخواهم دید. پیش از این هم دو ماه دور بودم از بهشت اما آن دو ماهی که به دنبال رسیدن به آزادی و نجات بهشت از اسارت بودم کجا و این دو ماه کجا! آن دو ماه هر لحظه خود را دیدم غرق در آزادی و در جشن خروج بهشت از اسارت و در نشئگی آن جشن نیامده، تا پای جان دویدم و هیچ نیندیشیدم شاید سرابی باشد این آزادی و شاید وحشت اسارت، خیالاتی ام کرده؛ می دانستم تلاشم دروغ نیست و بهشت را رها می خواستم همان طور که بود پیش از هجوم تاریکی اما این دو ماه، این دو ماه به چشم خود دیدم، ضخیم تر شدن زنجیرهای اسارت را و بهشت را که غرق در تاریکی هجوم لشکر ظلم هر روز توان از کف می دهد اما توان نجاتش نداشتم و نه امید داشتم به آزادی اش و تنها لعنتی نثار کردم آن جانیانی که به جانش افتاده اند را. بهشتم هر روز نشان ها و مدال هایش از دست می دهد و غارتگران که غارت بهشت، آرزویشان بود هر روز خجسته تر از قبل، ناتوانی و زمینی شدن بهشت را جشن می گیرند و ساکنان بهشت و آن دیگران که بزرگی و صفایش، دیده و شنیده بودند، بهت زده، گویی باور کرده اند که بهشت همین بوده یا همین باید باشد و آنها که بهشت را زندگی کرده بودند، لابد در ناباوری ویرانی آن زیر پای غارتگران، تلاشی دارند نومیدانه در تاریکی اسارت تا مگر نور آزادی بتابد بر بهشت و باز جوانه ای سربرآرد اما دریغ که از قدیم آورده اند یک دست صدا ندارد و دست های تنها در بی نوری و بی همراهی می مانند و صباحی دیگر گویی حتی همان ها هم نبودند برای نجات بهشت. و در این ایام بازنشستگی خودخواسته ام از بهشت سابق و ورودم به دنیاهای دگر، نشد تا بار دیگر همراهان بهشتی ام را ببینم و بگویم که چقدر دوستشان دارم و تا چه اندازه دلتنگشانم و روزی نیست که به بهشت و راه های رهایی اش نیندیشم. نشد تا در گفت وگویی رسمی به رسم دیرین سپاس گویم همراهی و همکاری دوستانم را در دو خانه کوچکم در بهشت که هنوز از بیرون بنایش را می بینم و صدای جاری در خانه ها را می شنوم؛ کاش این را بشنوید که چقدر مشتاقم تا روزی رسد، در رهایی از اسارت، بار دیگر در کنار هم باشیم و از زیبایی آزادی بنویسیم. دوستان خانه های بهشتی ام، هر 8 تن اتان و همه ساکنان بهشت قدیم، از من درگذرید، اگر حقی را ندیدم و اگر توان من در همراهی با شما اندک بود. کاغذها را از کازیه برداشت و با نگاهی، آنها را در دو دسته جدا جمع کرد، گروهی نوشته های باطله که باید در جمع اخبار ارسالی خانه می کرد و گروهی که باید مدتی دیگر می ماند به عنوان اسناد خبر. بعضی برگه ها به خنده اش می انداخت، آثار هنری خلق شده در جلسات اداری که مدت ها بود از آخرینش می گذشت. صفحه های آگهی روزنامه را برداشت و با دقت شروع کرد به پیچاندن دور وسایل و خرت و پرت هایش که شامل چند لیوان و جاقلمی و شکردان بود و در این سال ها یکی یکی روی میزش نشسته بودند. هر کدام را که برای روزنامه پیچ کردن بر می داشت، روزها و سال هایی که در اینجا گذرانده بود در ذهن مرور می کرد، جایی که زمانی لقب بهشت به آن داده بودند و در این چند سال به تدریج خاصیت بهشتی اش را از دست داده بود و امروز بهشت، جهنم شدنش را عریان و آشکار به رخ کشیده بود. سری تکان داد و وسایلش را سریع تر پیچاند لای روزنامه ها. تصمیمش را گرفته بود. از همان بعدازظهر بر تردیدهایش غلبه کرده بود، مطمئن شد که دیگر بهشتی وجود ندارد و می دانست دیگر به این ماتمکده امیدها بازنخواهد گشت. با یادآوری اش، دوباره سوزشی در چشمانش احساس کرد، اشک پهنای صورتش را می دوید و او پیاپی آه حسرت سر می کشید و از اینکه عهدشکنی بزرگی شده بود و او توان مقابله نداشت، ناله می کرد. سعی کرد دوباره بر خود مسلط شود اما دردی از درون که مثل خوره به جانش افتاده بود، او را مشغول خود کرده بود. با خود گفت "چه خوب که در این لحظات شیفت کسی اینجا نیست تا اشک هایم را ببیند"، با آن نیمچه افکار فمینیستی که داشت همیشه تلاش می کرد خود را نفوذناپذیر و از هر همکار مردی قوی تر نشان دهد و دل نازکی دختران و گریه کردن آنها پیش همکاران و روسا را بدترین گناه آنها می دانست و همیشه با نفرت از آن یاد می کرد. خودش هم می دانست این ملاحظه دیگر فایده ای ندارد، چند ساعت پیش بود که موقع آماده کردن آن دروغ لعنتی گذاشت تا سرزنش های درونی بر ژست بیرونی اش غلبه کند و اشک تمام صورتش را پوشاند زمانی که فکر می کرد تبدیل به یکی از عوامل انتشار گفته ها و اعترافات کسانی خواهد شد که همه می دانستند در شرایط غیر عادی سخن می گویند. - "مجبور نیستیم این اراجیف را منتشر کنیم" - "به هر حال این خبر، سندی تاریخی محسوب می شود" - "چرا کشته شدن مردم در خیابان را منتشر نکردیم؟ سند تاریخی نبود، راهپیمایی میلیونی مردم در 25 خرداد چه؟ بخشی از تاریخ نبود؟"، "می توانیم کامل منتشر نکنیم" - "باید کامل باشد، طوری حرف می زنی انگار من اعتراف گرفته ام" این همه مکالمه اش بود با مسوول بخش که از دوستان خوب این سالها محسوب می شد اما جملاتش مثل پتک بود در این لحظات و بی اندازه محافظه کار نشان می داد. بعد از این مکالمه و در حال خواندن دروغ و ناامید از تغییر موضع مدیران بود که چشمانش به آب فشانی تبدیل شد که او دیگر سعی نکرد تا مانعش شود، اگر امروز اشک نمی ریخت پس آفرینش اشک برای چه بود؟ عدالت جلوی چشمانش قربانی شده بود وهمه بندهای قانون، نقض و بزرگ تر و دردناک تر از همه عهدشکنی عجیبی که اتفاق افتاد در این به اصطلاح بهشت. آنها قرار نبود ابزار باشند و دروغ بگویند. او دریافته بود که دیگر عهدش به پایان رسیده، فهمیده بود در مسیر انتقال یک دروغ به جامعه قرار گرفته که مطمئنا آخرینش نبود، همین که بسیاری راست ها را به هزار دلیل موجه از سوی مدیران و غیرموجه در نظر خودش، بیان نکرده بود، خود را مجرم می دانست و مستحق دشنام تاریخ اما همیشه سعی می کرد به نوعی این نقیصه را جبران کند؛ اینکه دروغ بگوید را نه! هرگز با کسی توافق نکرده بود در انتقال دروغ سهیم باشد و حالا که حرفه یی ها این دروغگویی را با بیان یک سند تاریخی اشتباه گرفته اند، نمی خواست در این مسیر همراهشان باشد، برخاست و خود را از مسیر دروغگویی بیرون کشید بی آنکه دیگران را متهم کند و می دانست دیگران اسیر تفسیر غلط شده اند. با خود گفت، "بگذار بگویند حرفه یی نیستم، بگذار بگویند احساسی ام، بگذار تا حرفه یی ها اسیر حرفه یی گری، راهی برای توجیه خود بیابند، مگر من آمده بودم که حرفه یی باشم؟ مگر من 8 سال پیش، آمدم که دروغ بگویم؟ مگر آن روز که به بلا گرفتار شدیم، عهدمان نبود که تا مجبور به انتشار دروغ نشده ایم بایستیم و آنگاه که اخلاق را کنار بگذاریم، بایستیم و قلم زمین بگذاریم و بر عهدمان بمانیم؟" دیگر تردیدهای هفته های گذشته از او دور شده بود و حالا مطمئن اما دل شکسته با چشمی اشکبار تصمیم گرفته بود که برود و دیگر بازنگردد. بازنگردد تا مجبور نباشد در مسیر انتشار دروغی دیگر قرار گیرد. گذاشت تا چشمانش خوب به اطراف بچرخند تا آخرین لحظاتش در اینجا که روزی بهشت بود در خاطرش ضبط شود، تا صدای محو آن سال های خوب را که صداقت اینجا جاری بود، دوباره در خاطرش زنده شود. او رفت که دیگر نیاید و این نیامدن برایش چندان آسان نبود، برای او اینجا خانه بود و دوستانش، خانواده دومش که ندیدن هر کدام دلتنگی بزرگی همراه خواهد داشت اما دیگر عهد شکسته بود و او تاسف می خورد که چرا بیشتر تلاش و بحث نکرد تا مانع وقوع ظلمی شود که شاهدش بود. شایدمی شد کاری کرد اما این شنبه بی روح آخرین شنبه ای بود که در اینجا گذراند و بار دیگر زمانی بازخواهد گشت که صداقت و اخلاق بازگردد به این خانه. پله ها را آرام آرام پایین رفت و به عادت همیشه کارت خروج را زد، برگشت و ساختمان کوچک را نگاهی کرد. روزی خواهد آمد که دوباره آزاده باشی بهشت کوچک دربند. روزی خواهد آمد...![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


